parkour

پارکور

خب ایشالا چند روز دیگه کلیپمونم تموم میشه.این چندوقته خیلی اذیت شدیم از همه لحاظ.تو ماه روضه خیلی سختی کشیدیم.هوای گرم و همه چی.....

ولی احتمال میدم کلیپمون جالب بشه ایشالا....

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 1:2 بعد از ظهر توسط حسنstreet|

 

 

 

خدایا 

 

این روزها زمان، چقدر تند برایم می گذرد

 

نمی دانم!

 

 خوشی هایم فراوان است یا دردهای این دنیا شمارش روزها را از یادم برده

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 2:47 بعد از ظهر توسط حسنstreet|

 

آرام ؟

آرام برای چه باید گرفت ؟

وقتی بمیریم ، خود به خود آرام می گیریم

پیش از آنکه بمیریم که نباید بمیریم

.

.

.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 2:46 بعد از ظهر توسط حسنstreet|

 

 

شاعری تازه کار که تظاهر به احساس می کرد گفت: دلم از آدمیان گرفته است....!
بهلول گفت: پس برو با " همنوعانت " بشین....!

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 2:44 بعد از ظهر توسط حسنstreet|

 

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :

بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :

آری من مسلمانم.

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ،

پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد .

پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :

آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟

افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند .

پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :

چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 2:40 بعد از ظهر توسط حسنstreet|

ی پلــــــــــــاک......

که بیرون زده از دل خاک....

روی اون....

اسمیه از یه جوون...

یه پلاک از دل خاک....

یه پوتین،که فقط مونده از یه جوون که خوابید روی مین!

استخون....

یه کلاه با یه عکس وصیت نامه ی غرق خون!!!!....

یه پلاک

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 2:36 بعد از ظهر توسط حسنstreet|

يارو تو هواپيما ميره داخل كابين خلبان با تهديد ميگه برو فرانکفورت!خلبان يه نگاهی بهش ميندازه ميگه پس اسلحه ات کو؟! :o يارو ميگه رفاقتی برو ديگه!دمت گرم!ايشالا عروسيت |:

 

.

.

اونقدرآدمهاخون خودشونوکثیف کردن
که مجبورم برم گیاهخواربشم!!!
(ازدفترخاطرات یک پشه)

.

 

.

 

هیچ وقت حسرت سه تا چیز رو نخورید:
1.قیافه
2.تیپ
3.جذبه

ما که داریم به کجا رسیدیم؟؟
والا :)) {#}

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط حسنstreet|

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393ساعت 9:44 قبل از ظهر توسط حسنstreet|


آخرين مطالب
» کلیپ
» خدایا
» ....
» شاعــــــــــــر
» مسلمانیم...!!
» یه پلاک
» جوک
» فرق دختر با پسر
» هه
» در ساحل زندگی...

Design By : RoozGozar.com

آرشيو سايت

پيوند ها

اختصاصی ويژه

طراح قالب

امكانات سايت